بالاخره بعد از مدتها به اصرار عمه سارا و عمو محسن، بابا امیر تنبل و پر مشغله قبول کرد که به یک پیک نیک خانوادگی برن. روز 29 آبان 88 صبح زود بابا امیر و مامان سریرا و ارغوانی رفتن دنبال عمو محسن و عمه سارا و سپهر و از اونجا با هم رفتن دنبال عمه زینب و عمو مهرزاد و بعد باهم راه افتادن سمت دزفول، باغ یکی از دوستای عمه زینب.موقع رفتن هم یه ظرف بزرگ آش خریدیم و صبحانه رو حین حرکت آش زدیم. اونجا یه باغ بزرگ پرتقال بود که کنارش یک ساختمون با امکانات کامل داشت. به محض رسیدن صدای دوتا توله سگ که توی اتاقکی کنار درب ورودی باغ بودن توجه ارغوانی و سپهر رو جلب کرد و تا مدتی مشغول تماشا و غذا دادن به اونها شدن. بعد هم توی حیاط ساختمون ارغوانی و سپهر ( و همینطور بابا و ماماناشون) کلی بازی کردن و کلی پرتقال خوردن. طوری که تا غروب حسابی خسته شده بودن.

اینقدر مشغول بودیم و خوش گذشت که ناهار رو تقریبا نزدیکیهای غروب خوردیم. شب هم توی مسیر برگشت به پیشنهاد عمه زینب یه مراسم شادمانی؟!! برپا شد که خیلی واسه ارغوانی جالب بود و ذوق میکرد.

خلاصه به همه ما خیلی خوش گذشت هرچند که بعد از برگشتن حساسیت به لاکتوز ارغوانی دوباره برگشت و چند روزی رو گرفتار این مشکل بودیم اما به اون خوشی و تجربه ای که برای ارغوان داشت می ارزید.

ارغوانی بابا امیر و مامان سریرا دوست دارن که همیشه به تو خوش بگذره و شاد باشی. ان شاء الله
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 15:43  توسط بابا امیر
|
توی آبانماه چندتا تولد پشت سر هم بود. اول بابا امیر بعد آجی مریم (دختر عمو آرش) و اخریش هم تولد ارشیا بود که با تاخیر گرفته شده بود. این تولدهای پی در پی ارغوانی رو حسابی بد عادت کرده و بخصوص بعد از تولد ارشیا که همه دوستای همکلاسیش اومده بودن و خیلی شلوغ میکردن، همش بهونه تولد میگیره... جالب اینکه اجزاء یک تولد از نظر ارغوانی شامل اینها میشه:
تیت (کیک)، بادی دی (بادکنک)، شم (شمع)، شبشبه (فشفشه)، نام نام (پفک هندی)، پااکن (پاپ کورن) ... و پسرا (منظور پسر بچه های دوست ارشیا) ؟!!!
خلاصه بعد از این جریانات هر از گاهی مجبور میشیم برای فرار از بهونه های ارغوانی براش تولدهای قلابی بگیریم و کمی آرومش کنیم. این تولدها هر کدوم یه جور برگزار میشن...
بعنوان نمونه این دوتا عکس از همین تولدهای قلابیه که اولی رو آجی زهرا خونه عزیز گرفته و دومی رو عمه جون توی خونشون برای ارغوان و سپهر گرفته



+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 14:42  توسط بابا امیر
|
این روزها کارهای ارغوانی واقعا جالب و دیدنی شده. یکی از این کارهای جالب رفتارش با جعبه ها و کارتنهای خالیه.... مدتیه که ارغوان به کارتن علاقه پیدا کرده و هر بار که اسباب بازی جدیدی براش میخریم، جعبه اون هم برای مدتی برای ارغوان مشغولیت و تفریح ایجاد میکنه (چه خوب؟!...)
اما موضوعی که میخوام اینجا بگم مربوط میشه به یک کارتن بزرگ!... چند وقت پیش که ارغوان طبق معمول رفته بود خونه عزیز اونجا یک کارتن خالی بزرگ پیدا میکنه و با کلی ذوق مشغول بازی با اون میشه...بعد از مدتی یک فکر جدید به ذهنش میرسه.... ارغوان تصمیم میگره که از اون کارتن به عنوان تخت خواب استفاده کنه و با بهونه گیری و اصرار مامان رو مجبور میکنه که اسباب خواب رو توی کارتن براش فراهم کنه...

نکته جالب تر اینکه ارغوان بدون دردسر و بهونه و به تنهایی توی کارتن خوابش میبره؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:24  توسط بابا امیر
|
مامان و بابا بالاخره تصمیم گرفتن که به یه سفر چند روزه برن. آخه معتقد شده بودن که دیگه ارغوان بزرگ شده و کمتر اونها رو تو سفر اذیت میکنه.
صبح ساعت ۷ به اتفاق ارغوانی راهی فرودگاه شدیم و بعد از انجام کارهای معمول سوار هواپیما شدیم. ارغوان توی طول ژرواز بیرونو نگاه میکرد و شیطنت میکرد و وقتی رسیدیم همه به اون نگاه میکردن آخه تعجب میکردن که آدم به این کوچیکی چطور میتونست راه بره و حرف بزنه؟!...
خلاصه رفتیم خونه دایی جان و ارغوان کلی شیطنت کرد و با زندایی شکوفه که گاهی زندایی بود و گاهی "شیکوفه" کلی دوست شد. روز بعد هم رفتیم کرج و خلاصه ارغوان کلی شیطونی میکرد. توی این سفر ارغوان دوباره خیلی ها رو دید و با سیامک و ستایا حسابی جور شد. یه شب هم پیش ستایا خوابید و روز آخر هم رفت سرزمین عجایب و خیلی با سیامک بهش خوش گذشت.

ارغوان روی عادت دیگه هر روز صبح دایی جان رو بیدار میکرد و میرفتن بیرون شانسی میخریدن. روز برگشت هم ارغوان توی فرودگاه با دیدن پوریا پورسرخ چنان عکس العملی نشون داد انگار که واقعا از نزدیک میشناستش و بعد هم رفت پیشش و خلاصه ما اومدیم اهواز و سیامک راحت شد. آخه سیامک بعد از دو روز که ارغوان خیلی اذیتش کرد و سیامک رو زد!!! از دعوتش پشیمون شد و راضی شد که ما بریم کرج یا برگردیم اهواز. ولی به هر حال روز آخر دلتنگ شد و میگفت نرید.

ما هم که اومدیم اهواز٫ ارغوان فردا صبحش میگفت " مک مدیسه" یعنی سیامک مدرسه ست و کلی سراغ دایی و زندایی رو میگرفت.
به ارغوان و ما خیلی خوش گذشت ولی ما دوباره تصمیم گرفتیم تا ارغوان ۱ سال دیگه بزرگ نشده فکر سفر رو هم نکنیم؟!...
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:38  توسط مامان سریرا
|
ارغوان ماشاءالله هر روز باهوشتر ميشه ... اينو ميشه از كارهايي كه انجام ميده متوجه شد.
بعضي
موقع ها كارهايي ميكنه كه واقعا تعجب برانگيزه... البته نكته اي كه براي
ما جالبه اينه كه اون سعي ميكنه كارهايي رو كه ما مخالفت ميكنيم و كمكش
نميكنيم رو خودش به تنهايي راه حلي براشون پيدا كنه...
موارد زيادي پيش اومده اما چند وقت پيش اتفاقي تونستم از يكي از اين نمونه كارهاش عكس بگيرم ...
ماجرا
از اين قراره كه مدت زياديه كه ارغوان علاقه خاصي به كشوهاي دراورش پيدا
كرده و تا فرصتي پيدا ميكنه همه اونها رو بهم ميريزه...اما خوشبختانه دستش
به بالاترين كشو نميرسيد و براي همين مامان سريرا تمام وسايل ريز و خطرناك
ارغوان (مثل لوازم بهداشتي، تزئيني، دفترچه و...)رو توي اون كشو گذاشته
بود. كم كم ارغوان راهي پيدا كرد و كنار دراور مي ايستاد و دستش رو به هر
زحمتي كه شده بود به داخل كشو ميبرد و هر چي دم دستش ميومد رو بر
ميداشت... باز هم مامان سريرا ترفندي زد و وسايل رو وسط و انتهاي كشو
گذاشت كه بازهم ارغوان نتونه دست بزنه...اما ارغوان زرنگ تر از اين
حرفهاست...اون روش جديدي پيدا كرد كه توي عكس ميبينيد!!!

ارغواني
بابا و مامان اميدوارن كه همينطور كه بزرگتر ميشي و باهوشتر، بتوني از فكر
و هوشت توي حل مشكلات اساسي و پيشرفت خودت و كشورت استفاده كني... انشاءالل
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:34  توسط بابا امیر
|
مدتی قبل بابا امیر بالاخره تنبلی رو گذاشت کنار و با کمک مامان سریرا ماه و ستاره های شبتابی رو که مدتها قبل برای ارغوانی خریده بودن، روی سقف اتاق ارغوان چسبوند. هرچند که چسبوندن این ماه و ستاره ها برای بابا امیر کار ساده ای نبود! و تا دو سه روز باید تکه هایی که بخاطر کهنه بودن چسبها کنده میشدن رو دوباره میچسبوند اما این دردسرها به دیدن ذوق و شادی ارغوانی می ارزید.

یکی دو روز اول بابا و مامان با خوشحالی ارغوان رو میبردن توی اتاق و با خاموش کردن چراغها ماه و ستاره های نورانی رو به ارغوان نشون میدادن و سه تایی لذت میبردن....اما.... این موضوع تبدیل شد به بهانه های گاه و بیگاه ارغوانی... روز و شب ارغوان بهانه اونها رو میگرفت و با اسرار بابا یا مامان رو مجبور میکرد که ببرنش توی اتاق تا به قول خودش مان رو ببینه...جالب اینجاست که شبها به چراغها اشاره میکرد که اونها رو خاموش کنیم و میگفت بست (یعنی در رو ببندین) و بعد لالا (یعنی بذارینم روی تخت و پیشم دراز بکشید) تا بتونه به همراه بابا یا مامان خوب ماه و ستاره ها رو تماشا کنه... و این دردسر تازه ما شده بود که خوشبختانه بعد از مدتی از سرش افتاد.

هرچند که بابا امیر هم بدش نمیومد که هر از چند گاهی فارغ از همه چیز به همراه دخترش تو آرامش و تاریکی و دور از این دود و دم و غوغای شهر دراز بکشه و توی این قحطی آسمون به یاد آسمونهای صاف کودکیش به ماه و ستاره های تقلبی دل خوش کنه....
ارغوانی، بابا و مامان امیدوارن که آسمون زندگیت همیشه آفتابی و مهتابی باشه و ستاره های بختت دائما تابان...
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:59  توسط بابا امیر
|
ارغوان مدتیه که شدیدا به کفش علاقمند شده بطوریکه ما مجبوریم صندلهای روفرشی مون رو هم جمع کنیم. چون ارغوان همه رو میپوشه و میگه تَبش و بی هوا اینقدر راه میره که می یفته و آخرش ختم به زاری میشه...

ارغوان کفشهاشو خیلی دوست داره و حسابی حواسش هست که خراب نشن و آمار همشون رو داره و تا میخوایم بریم بیرون میدوه سراغ جا کفشی و کلی حال میکنه و میخنده...

مامان و بابا هم کم نگذاشتن و واسه تو دختر گل کاکسیون کفش یا به قول خودت تَبش درست کردن و امیدوارن شما در آینده هم قدر وسایلت رو بدونی

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 4:40  توسط مامان سریرا
|
ارغوان خیلی شیطون شده و کلا انرژی بابا و مامانو میگیره تا حدی که حتی نتونن مطلب بنویسن و وبلاگشو به روز کنن. البته ارغوان هم شیطون شده هم شیرین و کلی لوس و مدتیه که مدلهای قهر کردنش عوض شده و دائما در حال قهر کردن و تهدید بابا و مامانه.
کوچیک تر که بود سرش رو میذاشت زمین و قهر میکرد...

ولی حالا میشینه روی دوپا و دستش رو میگیره جلوی صورتش و الکی ادای گریه در میاره...

البته بیشتر تقصیر سجاده چون هی بهش میگه : "آخی ارغوان قهره" و اونهم ادا درمیاره تا به قول خودش داداش بغلش کنه و بوسش کنه...
ولی ارغوانی دخترم، این کارها شاید توی این سن جالب و بامزه باشه ولی ما میدونیم که در آینده اخلاق زشتیه که ما از حالا سعی میکنیم به تو یاد بدیم که این کار بدیه و از تو به این گلی بعیده..
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:30  توسط مامان سریرا
|
دختر کوچولوی مامان که حواسش به همه چیز هستو رادارش همه چیزو میگیره متوجه حساسیت مامان نسبت به میز وسط هال شده و جالبه امروز که بابا دست ارغوان رو شست و هنوز خیس بود اومد دست زد به میز و چون لک شد رفت دستمال برداشت و شروع کرد به تمیز کردن میز.

البته ارغوان مدتهاست به این چیزها اهمیت میده و میخواد همه چیز رو تمیز کنه و وای از روزی که چیزی بخوره ...باید 10 بار وسط خوردن دستش رو تمیز کنیم چون نشون میده و میگه که کثیفه....
ارغوان به کثیف میگه تَبیث....!
توضیحاتی از طرف بابا امیر:
سلام.. انتخابات و ماجراهای بعد از اون ما رو مثل خیلیای دیگه دچار بهت و خشم و افسردگی کرده...و حتما همتون حدس زدین که این تاخیر نزدیک به سه ماهه در آپ کردن وبلاگ ارغوانی هم ناشی از همین امر بوده...
برای همین میخواستم بابت این قصور از همه دوستان پوزش بخوام... بخصوص از ارغوانی که این مدت بد خلقیهای بابا رو هم تحمل کرده
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 14:44  توسط مامان سریرا
|
بابانادر (بابای مامان سریرا) که ارغوان خیلی دوستش داره و همش تو بغلشه و میبوستش (البته وقتی اهوازه) یکی دو روز پیش از اهواز رفت شیراز.
امروز صبح وقتی رسیدیم خونه عزیز، داداش محمد یه پوستر میرحسین موسوی با خودش آوردهبود و به قول خودش برای تبلیغ توی خونه زده بود به دیوار هال. ارغوان از همون اول با تعجب عکس رو نگاه میکرد و به قول خودش میگفت بابابابا یعنی بابانادر. بعد هم شروع کرد به بوسیدن عکس و دیگه رضایت نمیداد و تا میذاشتیمش پایین گریه میکرد که بلندش کنیم تا عکس رو ببوسه... آخه دیده بود موها و ریشهای موسوی سفیده و عینک هم داره به همین خاطر کلی با این پوستر حال کرد.
خلاصه دختره یه پا فعال سیاسی شده و ماهم ازش چندتایی عکس تبلیغاتی گرفتیم؟!!


ما هم امیدواریم میرحسین موسوی منتخب بشه...ان شاء الله
+ نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 14:0  توسط مامان سریرا
|